تبليغاتX
اخراجی ها 2

خوش آمدید

هدفهاي آموزشي: کلاسهاي آمادگي دايم براي مردان تا عضوي از بدنشان به نام مغز را فعال کنند، عضوي که آنان منکر وجود آن هستند.

راستی پسرا ایست  قبل از خوندن این پست مطلب یه نفس عمیق بکشند بعد هم اگر خوندید چون می دونم که جوش می ارید یه پارچ آب سرد حتما در کنار خود داشته باشید تا اگر گر گرفتید خودتون را سریع نجات دهید . می دونم بعد خوندن این پست مطلب فحشه که به سمت من حواله میشه  ولی اصلا برام مهم نیست چون هر چی که بدوید فحشتون به من نمیرسه

 ادامه در ادامه مطلب لطفا ، خواهشا و.....  نظر یادتون نره .اخه من چقدر التماس کنم  خوب نظر بزارید چقدر شما خوشتون می آید که یکی به شما التماس کنه  نظر یادتون نره این یه خواهشه  !!!!!!!!!!!



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ شنبه 16 آبان1388 توسط رضا زراعت پیشه
 

اگر از پسرهاي پشت كنكور بپرسيد براي چه مي‌خواهند به دانشگاه بروند جواب حقيقي آنها اين خواهد بود: دختربازي .


اگر از دخترها بپرسيد: میگویند براي انتخاب شوهر .


حالا تكليف اون خانواده بدبخت روشنه كه جوونشون را مي‌فرستند دانشگاه كه ................

 

ادامه داستان در ادامه مطلب لطفا نظر یادتون نره ترو خدا ،به هرچی که می پرستید قسم و ....  نظر بزارید !!!!!!



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ شنبه 16 آبان1388 توسط رضا زراعت پیشه
پدر در حال رد شدن از كنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد كه تخت خواب كاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يك پاكت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاكت رو باز كرد و......................

ادامه داستان در ادامه مطلب لطفا نظر یادتون نره ترو خدا ،به هرچی که می پرستید قسم و ....  نظر بزارید !!!!!!!!!!!



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ چهارشنبه 13 آبان1388 توسط رضا زراعت پیشه
 

الا یا ایهاالساقی ادر کاسا و ناولها

                                 که عشق آسان نمود اول ولی تالار و شام و عاقد و عکاس و آرایشگر و فیلم و لباس و تاج و کفش و کیف و ساک و سکه و شمش و پلاک و شمعدان و ساعت و زنجیر و سرویس طلا آنهم از آن سرویس خوشگلها  و از این جور مشکلها !

ارسال در تاريخ سه شنبه 12 آبان1388 توسط رضا زراعت پیشه
از شما دانشجویان خوش ذوق و دیگر کاربران خوش ذوق برای شرکت در این مسابقه دعوت به عمل می آوریم شما تنها با یک نظر نام شاعر شعری را که در ادمه مطلب گذاشتیم را حدس بزنید .

کاش در دهكده عشق فراواني بود

توي بازار صداقت کمي ارزاني يود

کاش اگر گاه کمي لطف به هم ميكرديم

مختصر بود ولي ساده ............................



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ شنبه 9 آبان1388 توسط رضا زراعت پیشه
 شما با کمدامیک از اشخاص معروف در یک ماه متولد شده اید ؟

برای دانستن این مطلب به ادامه مطلب بروید حلالتون نمی کننم اگر نظر یادتون بره انشاا... که یادتون نره شوخی کردم ولی لطفا نظر یادتون نره



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ پنجشنبه 7 آبان1388 توسط رضا زراعت پیشه

این هم عکس هایی از دانشجویان موفق



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ پنجشنبه 7 آبان1388 توسط احسان

خواهی كه جهان در كف اقبال تو باشد؟ خواهان كسی باش كه خواهان تو باشد

خواهی كه جهان در كف اقبال تو باشد؟ آغاز كسی باش كه پایان تو باشد

کاش معشوق از عاشق طلب جان میکرد . . . تا که هر بی سر و پایی نشود یار کسی

 

ارسال در تاريخ پنجشنبه 30 مهر1388 توسط رضا زراعت پیشه
این از نظر ما اخراجی ها شرح حال یه بنده خدا هست که ...............

شنبه:

همون لحظه که وارد دانشگاه شدم منوجه نگاه سنگینش شدم.
هر جا که می رفتم اونو می دیدم. یکبار که از جلوی هم در اومدیم نزدیک بود به هم بخوریم صداشو نازک کرد و گفت:‍? ببخشید? من که می دونستم
منظورش چی بود. تازه ساعت ?:?? هم که داشتم برد را می خوندم آمد و پشت سرم شروع به خوندن بُرد کرد.
آره دقیقآ می دونم منظورش چیه اون می خواد زن من بشه. بچه ها می گفتن اسمش مریمه. از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون، تصمیم گرفتم باهاش ازدواج کنم

یکشنبه:

امروز ساعت ? به دانشگاه رفتم. موقع رفتن تو سرویس یه خانمی پشت سرم نشسته بود
و با رفیقش می گفتن و می خندیدن. تازه به من گفت:? ببخشید آفا می شه شیشه ی پنجرتونو ببندین.
من که می دونستم منظورش چی بود. اسمش رو می دونستم اسمش نرگسه.? مثه روز معلوم بود که با این خندیدن می خواد دل منو نرم کنه که بگیرمش.
راستیتش منم از اون بدم نمی آد از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون، تصمیم گرفتم با نرگسم ازدواج کنم

دوشنبه:

 امروز به محض اینکه وارد دانشگاه شدم سر کلاس رفتم.
بعد از کلاس، مینا یکی از هم کلاسیهام جزوه ی منو ازم خواست. من که می دونم منظورش چی بود.
حتمآ مینا هم علاقه داره با من ازدواج کنه.
راستیتش منم از مینا بدم نمی آد. از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون، تصمیم گرفتم با مینا هم ازدواج کنم

 سه شنبه:

 امروز روز خوبی نبود نه از مریم خبری بود نه از نرگس نه از مینا.
فقط یکی از من پرسید:? آقا ببخشید امور دانشجویی کجاست؟.? من که می دونم منظورش چیه. ولی تصمیم نگرفتم باهاش ازدواج کنم چون کیفش آبی رنگ بود احتمالا استقلالیه وقتی جریانو به دوستم گفتم به من گفت:? ای بابا بدبخت منظوری نداشته. ?
ولی من می دونم رفیقم به ارتباط بالای من با دخترا حسودیش می شه. حالا به کوری چشم دوستم
هم هر جور که شده با این یکی هم ازدواج می کنم.

چهارشنبه:

 امروز وقت که داشتم وارد سلف می شدم یه مرتبه متوجه شدم که از دانشگاه آزاد ساوه به دانشگاه
ما اردو اومدن. یکی از دخترای اردو از من پرسید:? ببخشید آفا! دانشگاه پرستاری کجاست؟?
من که می دونستم منظورش چیه. اما تو کار درستیه خودم موندم که چه طور دختر ساوجی هم منو شناخته
و به من علاقه پیدا کرده. حیف اسمش رو نفهمیدم. از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون.
تصمیم گرفتم هر طور شده پیداش کنم و باهاش ازدواج کنم. طفلکی گناه داره که از عشق من پیر بشه

پنج شنبه:

یکی از دوستای هم دانشگاهیم به نام احمد منو به تریا دعوت کرد.
من که می دونستم از این نوشابه گرفتن منظورش چیه! می خواد که من بی خیال مینا بشم. راستیتش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون عمرآ قبول کنم.

جمعه:

 امروز صبح در خواب شیرینی بودم که داشتم خواب عروسیه بزرگ خودمو می دیدم.
عجب شکوه و عظمتی بود داشتم انگشتمو تو کاسه ی عسل فرو می بردم که ... مادرم یهو از خواب بیدارم
کرد و بهم گفت که برم چند تا نون بگیرم. وقتی تو صف نونوایی بودم دخترخانمی ازم پرسید:
?ببخشید آقا صف ? تایی ها کدومه؟? من که می دونم منظورش چی بود اما عمرآ باهاش ازدواج کنم.
راستش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون من از دختری که به نونوایی بیاد خیلی خوشم نمی آد.

شنبه:

 امروز صبح زود از خواب بیدار شدم صبحانه را خوردم و اومدم که راه بیافتم که مادرم گفت:
? نمیخواد دانشگاهبری. امروز جواب نوار مغزت آمادست. برو از بیمارستان بگیر.?... وقتی به آزمایشگاه رسیدم
از خانم مسئول آزمایشگاه جواب نوار مغزم رو خواستم. به من گفت: ?آقا لطفآ چند دقیقه صبر کنید.?
من که می دونستم منظورش چیه .... حتما میذونه میرم دانشگاه واز من خوشش اومده..

نظر یادتون نره

ارسال در تاريخ پنجشنبه 30 مهر1388 توسط رضا زراعت پیشه
این داستان را بخوانید بعد حتما نظر بگذارید

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند.

اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه امتحان دوشنبه صبح بوده است بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند. 

آنها به استاد خود گفتند (ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاریم و از او کمک بگیریم به همین علت دوشنبه دیر وقت به خانه برگشتیم .

استاد فکری کرد و تصمیم گرفت که فردا از آنها امتحان بگیرد .

چهار دانشجو فردا به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه برد و به هریک ورقه امتحانی داد

و از آنه خواست تا شروع کنند .

آنها به اولین سوال نگاه کردند که ۵ نمره داشت .سوال خیلی آسانی بود و به راحتی به آن پاسخ دادند. سپس ورقه را برگرداندند تا به سوالی که ۹۵ نمره داشت پاسخ بدهند .

سوال این بود :کدام لاستیک پنچر شده بود ؟! 

ارسال در تاريخ پنجشنبه 30 مهر1388 توسط رضا زراعت پیشه
قالب وبلاگ